دربارهی بارداری دنیا جهانبخت و ژانر تأسف
[av_textblock size=” av-medium-font-size=” av-small-font-size=” av-mini-font-size=” font_color=” color=” id=” custom_class=” av_uid=’av-kk4kkt8z’ admin_preview_bg=”]
دربارهی بارداری دنیا جهانبخت و ژانر تأسف
یکی از ماجراهای داغ این چند وقت در اینستاگرام، بارداری دنیا جهانبخت بوده است. فالوورهای یازده میلیونی دنیا جهانبخت به اندازهی کافی به خیلیها فشار میآورد که با اعلام یک صفحه برای نوزاد به دنیا نیامده و چهارصد کیلویی شدن صفحهی این نوزاد، آه از نهاد عدهای در آمد.
ما که در شکم دنیا جهانبخت نیستیم و نمیدانیم که الان در آنجا کودکی زندگی میکند یا اینکه مخاطبان او صرفاً سر کار گذاشته شدهاند. اما حرف من نه در مورد دنیا جهانبخت است و نه دربارهی آن کودک نگونبخت.
میخواهم این موضوع را بهانه کنم تا دربارهی یک «ژانر تأسف» در سوشال مدیا (و البته گفتگوهای روزمره) اشاره کنم.
در این ژانر تأسف معمولاً چنین حرفهایی مطرح میشود:
آیا میدانی صفحهی شفیعی کدکنی در اینستاگرام چقدر فالوور دارد؟ بعد چهارصدهزار نفر اکانت نوزادی را که معلوم نیست وجود دارد یا نه فالو میکنند!
آیا میدانی فلان نویسنده یا کارگردان یا دانشمند در فیسبوک یا اینستاگرام چقدر فالوور دارد؟ بعد مثلاً نفیسه روشن دو و نیم میلیون فالوور دارد و تازه اعلام میکند که به «سحر و جادو» هم ایمان آورده و مردم هم لایک میکنند.
آیا میدانی ویدئوی سخنرانی استاد بزرگ فلسفه یا اخلاق یا بنیانگذار فلان کسب و کار فقط چند هزار بار دیده شده؟ بعد مثلاً ویدئوی آقای … با حرفهای انگیزشی و شومنبازی چندصدهزار یا چند میلیون بار دیده شده است.
چند نفر از شما این عکس را میشناسید؟ ایشان فلان دانشمند ایرانی در فلان شرکت آمریکایی هستند. اما همین شما سحر تبر را میشناسید و ماجرایش را پیگیری میکنید.
این فقط در گفتگوهای عمومی مردم نیست. حتی پیش آمده که من نزد دوست فرهیختهای بودهام و او از مخاطب نداشتن گله کرده و بعد خودش را با آدمی مقایسه کرده که مخاطب عام گسترده دارد و سفرهی دل گشوده و از اینکه جامعه به این نقطه رسیده، گلایه کرده است.
من همیشه از افرادی که «ژانر تأسف» را دنبال میکنند یا در این ژانر حرف میزنند میترسم. دقیقتر بگویم: نمیترسم، اما نگران میشوم.
خیلی وقتها ما باید یاد بگیریم «دنیایی را که هست» بپذیریم، نه اینکه «دنیا را آنچنان که باید باشد» تصور کنیم. میفهمم که تغییر در دنیا، زمانی حاصل میشود که ما به آنچه هست قانع نشویم و برای آنچه دوست داریم باشد، تلاش کنیم. اما وقتی شکاف میان «هست» و «باید باشد» زیاد شود، دردسرهای زیادی پدیدار خواهد شد.
دنیا همین است که هست. سرگرمی و Entertainment جذابتر است یا یک بحث فرهنگی. اصلاً دنیای درست دنیایی است که یک فیلسوف بزرگ هزار فالوور داشته باشد و دنیا جهانبخت ده میلیون فالوور. “باید گریست” بر دنیایی که عکس این حالت در آن حاکم باشد. آن دنیا، یک دنیای واقعیِ انسانی نیست. بلکه یک زندان بزرگ است که انسانها را بر خلاف طبیعتشان به مصرف کردن محتوایی که دوست ندارند و سبک زندگیای که نمیپسندند وادار کردهاند.
باید میخانهها شلوغتر از کتابخانهها باشد. باید مردم برای دیدن یک هنرپیشه صف بکشند اما از کنار یک تئوریسین بزرگ فیزیک، آرام و بیصدا و بیتوجه بگذرند. حالا چرا اینقدر بر این بایدها تأکید میکنم؟
چون وقتی «دنیا را آنچنان که هست نپذیریم» راه برای خرافه باز میشود. به «قبل از دنیا» یا «بعد از دنیا» چیزی اضافه میکنیم تا «شکاف بین هست و باید باشد» پر شود.
این مسئله از اینستاگرام تا دنیای فیزیکی همه جا وجود دارد. ما یک «اینستاگرام ایدهآل» برای خودمان تصور میکنیم که افراد رفتاری متفاوت، فرهنگی و «غیرطبیعی» در آن داشته باشند. یک «دنیای ایدهآل» تصور میکنیم که در آن همه خوشبخت هستند و حق به حقدار میرسد و منابع به شکلی منصفانه توزیع شده است و …
ایدهی تناسخ از کجا به وجود آمد؟ از اینکه آدمها نتوانستند بپذیرند که در میان انسانها میتواند نابرابریهای فراوان وجود داشته باشد (همانطور که در میان حیوانات دیگر وجود دارد). نتوانستند بپذیرند که فرایند بیولوژیک تولد، میتواند بعضیها را ناقص یا بیمار به دنیا بیاورد. نتوانستند بپذیرند که یک نفر ممکن است بدشانسی بیاورد و تحت سایهی یک دیکتاتور به دنیا بیاید و فردی دیگر خوششانس باشد و در بستر دموکراسی رشد کند و بالنده شود.
پس آمدند چیزی به «قبل از دنیا» افزودند: لابد ما قبلاً جایی بودهایم و جوری زندگی کردهایم که اکنون مستحق این وضعیت هستیم.
میبینید؟ مسئله حل نشد. فقط یک مسئلهی تازه به مسئلهی قبلی اضافه شد. خرافاتی مثل تناسخ متولد شد.
در این باره میتوان بسیار بیشتر نوشت. چه دربارهی اینستاگرام که با توجه به ویژگیهایش الان کاملاً وضع طبیعی دارد و چه دربارهی کل دنیا که همهی این زشتیها و تلخیهایی که به «چشم» ما میآید، ویژگی ناگزیرِ آن است و اگر چه تلخ و سخت، اما ناگزیریم آن را بپذیریم.
با توجه به اینکه بحث گستردهتر از حوصلهی خواننده خارج است، از توضیح بیشتر اجتناب میکنم و فقط تأکید میکنم که یک دنیای تخیلی احمقانه بر اساس استانداردها یا ایدهآلهای خودمان نسازیم. چنان دنیایی وجود ندارد. دنیا همین است که هست. سعی کنیم آن را دوست داشته باشیم و با آن کنار بیاییم و البته به اندازهی توانمان برای بهتر شدنش تلاش کنیم.
اما «ژانر تأسف» را متوقف کنیم و انتظار نداشته باشیم که دنیای بیرون، اصول و ارزشها و باورها و اولویتهای ما را منعکس کند.
منبع : وبسایت جناب شعبانعلی
[/av_textblock]
[av_comments_list av-desktop-hide=” av-medium-hide=” av-small-hide=” av-mini-hide=” alb_description=” id=” custom_class=” av_uid=”]